اگر دقیقه ای مرا به سخره نمی گرفت،
اگر تو آدمِ مهربانِ قصه نمی شدی،
اگر این بازی اینچنین کسل کننده نبود،
اگر تاس هایم کم نمی آمد،
باز هم بازنده ی این بازی من بودم... و چه سخت است بازی را که خود شروع کرده ای بازنده باشی.
من اما،
با چشم های بسته نمی بازم،نه... من چشمانم از همیشه بازتر بود وقتی نقشِ سربازِ شکست خورده را بازی کردم.
تو کارگردانِ این صحنه ای، همه چیز به سلیقه ی توست، من فقط بازیگرم و می رقصم آنچنان که تو ساز بزنی... برقصان آنگونه که می توانی...
داریم مردانه بازی می کنیم
نوبتِ توست، تاس ها را بریز...