می خواهم که بروم
می خواهم که دوور شوم
ازین شهر نه، که این شهر با همه زشتی های سخت گیرانه اش همراهِ با وفای تمام این سال ها بوده است...
ازین آدم ها؟ نه، که این آدم ها اگر بد بودند،چون خوب بودن را کسی نشانشان نداده بود...
ازین زندگی؟ نه، که "یخِ لغزان بهشت است برای کسی که رقصیدن را خوب بداند*"...
می خواهم که ازین روز ها بروم، می خواهم که این روزها را سُر بخورم تا ته،می خواهم که از یاد بروم...
گفتند که برای رسیدن باید رفت ولی چرا کسی نگفت
گاهی باید ایستاد
گاهی باید برگشت
ساعتم را برعکس می بندم... چه کنم اگر چیزی بر نمی گردد؟ عقربه ها گول نمی خورند...
من از گم شدن ترسیده ام همیشه،اما دارم گم می شوم در این روزها...جایی بینِ ابهام و سر در گمی...جایی بینِ راستی و دروغ...تاب می خورم مدام از دیروز تا امروز،ولی به انتها نمی رسم ...فقط می شکنم هر روز...
من دلم آن ساز دهنی را می خواهد که می توانست مهربانی ات را در گوشم زمزمه کند...قول بده آن را دوباره برایم پیدا می کنی!
پنداری گاهی در این دنیای کاغذی باید کبریت کشید،باید گر گرفت سریع و بعد خاموش شد.
*نیچه