داری می روی و من نداشتنت را درد می کشم...
داشته هایت را پشتِ سر می بری و من جای نداشته هایم درد می گیرد...جای نداشتنت...
بزرگ شدن یعنی دانستن این نکته که برای داشتنِ همه چیز باید صبر کرد...
صبوری را اسطوره بودم در بین این مردمان...چه شد که طاقتم تاق (طاق؟!) شد...
می دانستم دوست داشتن به سادگیِ املایش نیست، اما من آیا دخترِ روزهای سخت نبودم؟؟
گریزانم از هرآنچه تو را به یادِ من می آورد... ولی چه گریزی وقتی شب و روز در پیِ نشانی از تو دنیایم را زیر و رو می کنم...
شمع های این رابطه را من یک به یک با اشکِ چشمانم روشن کردم و تو با دلی پاک آن ها را با شمع های تولدت اشتباه گرفتی و همه را یک جا فوت کردی...
شاید روزی برایت تشریح کردم که تکاندنِ خاکسترِ سیگار چه تعبیری می تواند داشته باشد...خصوصا اگر بنا می شد تو زیر سیگاری باشی...
تو را گران به پایم نوشته اند وگرنه برای این منه مغرور... کوچک شدن! از پیمانه ی تاب آوری اش لبریز کرده بود،
و من... چشمانم را با سیاهیِ ممتدِ این جاده می پوشانم
تا که برای همیشه دوور! کور باشم...
تا که نبینم...
تا که نبینمت...
اما،
حتی در آینه هم جای مرا گرفته ای،
ای الهه ی شب های خیالی ام...
:)))))))))))))) تختِ گاز رفتم